
۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۴ رکنا
ز وقتی یادم میآید تحت کنترل بودم حتی بهتنهایی نمیتوانستم به مدرسه ،کتابخانه یا پارک بروم همه اعضای خانواده مرا تحت نظر داشتند تا اینکه پدرم برایم گوشی خرید تمام اوقاتم سرم به گوشی بود تا اینکه آن پیام لعنتی به گوشی ام ارسال شد…
برادرانم مدام به من امر ونهی میکردند و با کوچکترین خطای من در خانه جنجال به پا میشد وهمین موضوع باعث شد که از طرف دوستانم طرد شوم چون من نمیتوانستم با آنها همراه شوم وبا آنها به کتابخانه،پارک یا حتی به خانه برگردم وچند بار که مخفیانه با آنها همراه شدم خانواده ام به دوستانم تذکر دادند وآنها هم کم کم از من فاصله گرفتن ومن روز به روز بیشتر افسرده میشدم تا جایی که اصلا دوست نداشتم از خانه بیرون بروم وهمین موضوع باعث خوشحالی بقیه شده بود وفکر میکردن که که چقدر عالی است که دستور آنها را اجرا کرده ام اما نمیدانستند که من در تنهایی خودم محصور شده ام .
به عنوان جایزه دیپلم گرفتنم پدرم برایم گوشی خریدو همین گوشی تمام تنهایی مرا پر کرد ومن هم تمام وقتم را در شبکه های اجتماعی سپری میکردم تا اینکه یک نفر به من پیام فرستاد که قصد دوستی با من را دارد من هم که احساس تنهایی شدیدی میکردم درخواست او را قبول کردم وخودم را فریب دادم که از پشت گوشی قرار نیست به من آسیبی برساند.متوجه شدم که یک آقای ۲۸ساله است وبه تنهایی زندگی میکند .او مدام من را تحسین میکرد و به مرور برای هم عکس میفرستادیم وساعتها با هم چت میکردیم مدام میگفت که دوست دارد من را ببیند من هم یک روز که پدر وبرادرانم به مسافرت رفته بودن وفقط من ومادرم درخانه بودیم با التماس مادرم را راضی کردم که بیرون بروم .درجایی به دور از خانه قرار گذاشتیم وبرای اولین بار علی را دیدم .خیلی خوشتیپ بود واصلا به او نمی آمد که 28ساله باشد در قرار اول مدام به من محبت میکرد وبه من احساس ارزشمندی میداد.چندین بار دیگر مخفیانه با او ملاقات کردم تا اینکه یک روز که اورا دیدم به من سیگار تعارف کرد ومن هم خواستم امتحان کنم .تمام آن روز حال خوبی داشتم وشاد بودم وعلی گفت که داخل سیگار گل بوده ومن هم که اطلاع دقیقی از گل نداشتم از او خواستم که برایم بیاورد چون از افسردگی خسته شده بودم.حدود 3 ماه مدام مصرف میکردم ودر این بین مدام پول زیادی برای علی میفرستادم و او از طریق خواهرش گل را به درب منزل ما میفرستاد .کم کم پس اندازم تمام میشد وعلی هم کمتر به من توجه نشان میداد و چند روز بود که از اوخبری نداشتم تا اینکه دختری که به من مواد میرساند گفت که اصلا خواهر علی نبوده وعلی او را هم فریب داده وچند روز است که از کشور خارج شده است.تمام موضوع را برای مادرم گفتم والان برای ترک گل به اینجا آمده ایم.
نگاه کارشناسی
خدیجه ملایی کارشناس ارشد روانشناسی
سارینا دختری ۱۸ساله است وی در خانواده پر جمعیت و به لحاظ اقتصادی متوسط در یکی از شهرستانهای تهران بزرگ شده است. فرزند آخر خانواده می باشدوچهتر برادر دارد، پدرو مادرش در حد متوسطه سواد دارد.وبه دلیل تک دختر بودن وتعصبات کورکورانه خانواده دچار خلاء عاطفی گشته و به اولین نفری که به او محبت کرده ساده لوحانه اعتماد کرده وفریب خورده است.
اعتیاد به مواد مخدر مسئلهای است که میتواند تنها با مصرف تفریحی مواد در موقعیتهای اجتماعی شروع شود و سپس به یک امر عادی تبدیل گردد. برای برخی دیگر مانند مراجع از اغفال وسواستفاده دیگران شروع می شود.
از عوامل مهم زمینه ساز آسیب در مورد مراجع داشتن خانواده مستبد وسبک تربیتی سخت گیرانه میباشد که عملا تمام اعضای خانواده به مراجع برای سبک زندگی ونحوه رفتار امر ونهی میکرده اندوبه نحوی قدرت انتخاب وابراز وجود را در او سرکوب کرده اند ومحبتی به اونداشته اند.
آخرین دیدگاهها