روایت دخترانی که در خط مقدم بحران ایستاده‌اند / میان بوی باروت و گریه مادران؛ دخترانی که امید را پانسمان می‌کنند

 

رکنا  ۱۴۰۵/۰۲/۰۲

در لحظه‌ای که جنگنده ها شهر را می‌شکافند و اضطراب در خیابان‌ها می‌دود، دخترانی با لباس‌های سرخ هلال‌احمر پا به جایی می‌گذارند که بسیاری جرأت نزدیک شدن به آن را ندارند؛ میان دود، خون و آوار. آن‌ها نه‌تنها جان نجات می‌دهند، بلکه در سخت‌ترین لحظه‌ها امید را به چهره‌های بی‌تاب بازمی‌گردانند؛ زنانی که از زلزله کرمانشاه تا شب‌های جنگ، ثابت کرده‌اند خط مقدم بحران دیگر فقط قلمرو مردان نیست.

به گزارش رکنا، امداد و نجات سال‌ها با تصویر مردانی گره خورده بود که میان شعله و آوار می‌دویدند. اما امروز، در دل صحنه‌های بحرانی، دخترانی ایستاده‌اند که تقویم‌شان با روزهای سخت تنظیم شده است؛ زنانی که نه در قاب شعار، بلکه در لحظه‌های نفس‌گیر عمل، قهرمان می‌شوند.

دهه کرامت و میلاد حضرت معصومه(س)، بهانه‌ای شد تا پای صحبت چهار دختر امدادگر هلال‌احمر بنشینیم؛ زنانی که روایت‌شان، آمیزه‌ای است از صلابت و اشک، از آموزش‌های فشرده و آغوش‌های آرام‌کننده، از مدیریت بحران و همدردی بی‌ادعا.

«بوی باروت را فراموش نمی‌کنم»
الهام قنبری، نجاتگر یکم هلال‌احمر و نایب‌رئیس هیئت شمشیربازی قم، از آن دست زنانی است که رقابت و بحران را هم‌زمان تجربه کرده است؛ هم روی پیست شمشیربازی و هم در میدان حادثه.

او مسیرش را از کودکی با حس انسان‌دوستی آغاز کرده؛ مسیری که او را به زلزله کرمانشاه و سپس به مناطق هدف حملات نظامی اخیر کشاند. توصیف‌هایش نه احساسی اغراق‌آمیز، که گزارشی عریان از واقعیت است:

چهره‌های بی‌تاب بازماندگان، رد خون بر دیوارها، بوی باروتی که در هوا می‌پیچد و پدری که به امید یافتن دخترش، دست به دامان امدادگران می‌شود.

قنبری تأکید می‌کند در دل عملیات‌های آواربرداری، یک حقیقت اغلب نادیده گرفته می‌شود: رنج روانی خانواده‌ها. او می‌گوید همان‌قدر که نجات جسم اهمیت دارد، تسکین روان نیز حیاتی است؛ تسکینی که بدون آموزش تخصصی و حضور نیروهای زن، ناقص می‌ماند.

از نگاه او، حضور امدادگران زن در صحنه‌های عملیاتی، به‌ویژه برای رسیدگی به زنان و کودکان، نه یک امتیاز که یک ضرورت است. زنانی که می‌توانند هم‌زمان پانسمان کنند، فشار خون بگیرند و دستی بر شانه مادری داغدار بگذارند.

او تجربه جنگ را متفاوت از هر حادثه طبیعی می‌داند؛ می‌گوید جنگ، پیچیده‌تر و چندلایه‌تر از سیل و زلزله است و آمادگی دیگری می‌طلبد. با این حال، در میان تمام آن تصاویر سخت، هنوز به یک باور پایبند است:

دختران این سرزمین، سرمایه‌های ملی‌اند و می‌توانند قله‌های دوردست را فتح کنند.

امدادگرانی که «خود» را فراموش می‌کنند
مریم شوندی، مسیرش را از یک شیفت نیمه‌شعبان آغاز کرد؛ جایی که مواجهه با کودکی سوخته و والدینی مضطرب، تصمیم زندگی‌اش را قطعی کرد. می‌گوید آرامشی که پس از مداخله تیم امداد بر چهره آن خانواده نشست، برایش از هر پاداشی باارزش‌تر بود.

اما صحنه‌های سخت‌تر هم از راه رسیدند؛ دهه محرم و زنی با عارضه قلبی که در ازدحام جمعیت به مرز ایست قلبی رسید. مدیریت هم‌زمان جمعیت، اضطراب اطرافیان و اجرای دقیق کمک‌های اولیه، آزمونی جدی بود.

شوندی معتقد است دختران امدادگر با سرمایه‌ای به نام «همدردی» وارد میدان می‌شوند؛ سرمایه‌ای که در لحظه تماس با مصدوم، به نیرویی عملی تبدیل می‌شود.

او در جریان جنگ اخیر، خود و خانواده‌اش را نیز در معرض بحران دید. با این حال، روایتش از یک نقطه مشترک با دیگر امدادگران آغاز می‌شود:

در لحظه حادثه، «خود» کنار می‌رود و «وظیفه» جای آن را می‌گیرد.

«ما در یک روز به دنیا آمدیم…»

شبی که هیچ‌وقت تمام نشد
فائزه کوشکی، سه سال پیش در ظهر عاشورا، میان ازدحام هیئتی عزادار، با ایست قلبی یک زن مسن روبه‌رو شد. در مسیر انتقال به بیمارستان، ضربان قلب بیمار قطع شد. او بلافاصله CPR را آغاز کرد و همکارش راه هوایی را باز نگه داشت. بازگشت نبض، لحظه‌ای بود که سال‌ها آموزش را معنا کرد.

اما سخت‌ترین تجربه‌اش، ساعت ۳:۳۰ بامداد هفدهم فروردین بود؛ دو ساعت پس از اصابت موشک به یک منزل مسکونی. در میان دود و آوار، زنی مضطرب با دیدن لباس هلال‌احمر به سمتش آمد و از خواهرش گفت؛ از خواهری که هم‌روز تولدش بود و جمله‌ای که در آغوش امدادگر تکرار می‌کرد:

«ما با هم به دنیا اومدیم…»

کوشکی می‌گوید آن لحظه، حجم درد از هر تجربه دیگری سنگین‌تر بود.

او بر یک نکته تأکید دارد: تب کمک‌رسانی در بحران ارزشمند است، اما امداد عملیاتی نیازمند سال‌ها آموزش است. ورود افراد ناآموزش‌دیده به صحنه حادثه، گاه بیش از خود بحران آسیب‌زا می‌شود.

از نگاه او، اگر مردان اغلب مسئولیت‌های فنی و ابزارمحور را برعهده دارند، زنان با روحیه آرام‌بخش‌شان فضای بحران را قابل‌تحمل‌تر می‌کنند. حتی در جنگ ۱۲ روزه، دختران نجاتگر در بسته‌های جیره خشک، یادداشت‌های کوتاه «خدا قوت» می‌گذاشتند؛ جمله‌هایی ساده که سوخت روحی نیروها می‌شد.

او یک جمله را مشترک میان همه همکارانش می‌داند:

دعای خیر مردم، سرمایه‌ای است که خستگی را بی‌اثر می‌کند.

امدادگری در دو جبهه
سمیه جدی، به‌طور اتفاقی وارد دوره‌های آموزشی شد اما همان آموزش‌ها مسیر حرفه‌ای‌اش را ساخت. اکنون به‌عنوان نجاتگر ایثار فعالیت می‌کند و بر یک محور پافشاری دارد: فرهنگ‌سازی آموزش.

او از تصادف جوان موتورسواری می‌گوید که با وجود تلاش‌ها، به دلیل شدت جراحات جان باخت. از نظر او، یکی از دشوارترین بخش‌های امدادگری، اطلاع‌رسانی به خانواده‌هاست؛ لحظه‌ای که هیچ آموزشی نمی‌تواند بار عاطفی آن را سبک کند.

جدی هشدار می‌دهد که مداخله افراد ناآگاه در صحنه حادثه، روند امدادرسانی را مختل می‌کند. او معتقد است آموزش کمک‌های اولیه باید به مهارتی عمومی تبدیل شود، به‌ویژه برای زنان؛ چرا که نخستین مربیان نسل آینده‌اند و می‌توانند از بسیاری حوادث خانگی پیشگیری کنند.

او تعبیر قابل‌تأملی دارد:

زنان امدادگر در دو جبهه می‌جنگند؛ یکی در میدان حادثه و دیگری در برابر کلیشه‌هایی که توانمندی‌شان را دست‌کم می‌گیرد.

قهرمانی بی‌ادعا، در دل بحران
روایت این چهار زن، صرفاً مجموعه‌ای از خاطرات تلخ و شیرین نیست؛ تصویری است از تغییر چهره امداد در ایران. زنانی که در گرمای تابستان و سرمای نیمه‌شب، در چادرهای امدادی یا پشت آمبولانس، از خانواده دور می‌مانند تا واسطه نجات باشند.

آن‌ها از مردم فقط یک چیز می‌خواهند:در بحران، نظم را بر احساسات مقدم بدانند؛ خیابان‌ها را خلوت نگه دارند و اجازه دهند نیروهای آموزش‌دیده کارشان را انجام دهند.گاهی هیچ کاری نکردن، مسئولانه‌ترین اقدام است.در روزگاری که واژه «قهرمان» بیش از حد مصرف شده، این دختران بی‌هیاهو معنای تازه‌ای به آن داده‌اند؛

قهرمانانی که با دستکش‌های لاتکس، برانکاردهای سنگین و قلب‌هایی که هم‌زمان می‌تپد و می‌سوزد، ایستاده‌اند.و شاید حقیقت همین‌جا باشد:لطافت، اگر آموزش ببیند و جسارت داشته باشد، می‌تواند از دل آوار عبور کند.