۱۶ ساله و کارگر بود، نیروهای سرکوب دستش را هدف گرفتند

ایران‌وایر 1405/03/05

گزارش زیر روایت یکی از مجروحان اعتراضات دی ۱۴۰۴ است. او نوجوانی ۱۶ ساله  و کارگر است که نیروهای سرکوب ۱۸دی‌ماه  دست او را هدف قرار داده‌اند. دست راست او دیگر کار نمی‌کند. هویت این نوجوان نزد ایران‌وایر محفوظ است. برای حفظ امنیت او از نام مستعار «رامین» در این گزارش استفاده کرده‌‌ایم. 

دلش می‌خواست درس بخواند ولی از ۱۳ سالگی مجبور شد، کار کند. خودش می‌گفت که درس خواندن را زیاد دوست نداشته اما تلاشش را می‌کرد تا با درس خواندن به یک جایی برسد و خانواده را از این وضعیت نجات دهد. فکر می‌کرد تنها فایده درس خواندن حداقل این است که شغل آبرومندانه ای در جامعه خواهد داشت و خانواده اش سربلند می شود اما نشد. درآمد پدر کفاف نداد و رامین راهی بازار کار شد. مدتی در بازار آهن پادوی مغازه دارها بود و بعد به خاطر جسته ریز نقش و کار سنگین، نتوانست ادامه دهد و از بازار آهن به بازار بزرگ رفت. یکی از خوشحالی‌هایش این بود که تا ۱۸ سالگی کار کند و پول‌هایش را جمع کند و موتور پرشی پشت ویترین موتور فروشی شوهر خاله‌اش را بخرد اما به قول خودش هر چه می دوید، خرج خانه و اوضاع اقتصادی اجازه نمی داد که به موتور خریدن برسد.

 شب هجدهم حوالی جنوب تهران وقتی به خانه رسید، صداهای شعار را از بیرون شنید و با همان سن کمش به این فکر کرد که شاید یک نفر هم بیشتر هم تاثیری در پایان این بی عدالتی داشته باشد. مادرش التماس‌‌کنان از او خواسته بود که بیرون نرود اما رامین رفت و به قول خودش شانس‌اش را امتحان کرد تا شاید ورق زندگی شان برگردد.

پایش را که از کوچه بیرون گذاشته بود، هر چند قدم یکی از دوستان یا آشنایان را می‌دید و همین باعث شده بود که قدم‌هایش را محکم‌تر بردارد و به قول خودش شعارهایی بدهد که حتی نمی‌دانست مفهوم آن‌ها چیست و یا حتی درست است یا نه!

رامین می‌گفت که همین طور شعار می‌دادیم و در تلاش بودیم تا اجازه ندهیم شعله‌های سطل آشغال آتش گرفته بالاتر برود که صدای گلوله آمد و آنقدر ترسیده بودیم که حتی نتوانستیم حرکت و باور کنیم که صدای گلوله واقعی است.

رامین و چند تن از دوستانش چشمشان که به چند نفر اسلحه به دست خورده بود، تازه فهمیدند که باید به جای فاصله گرفتن از آتش باید فرار کنند. هر ۳ نفر از دوستان رامین فرار کردند ولی رامین صورتش را که برگردانده بود،  یک نفر اسلحه به دست را رو به رویش دیده بود که تنها چیزی که از آن مرد یادش مانده، خشم در صدای آن مرد است که فحش های رکیکی حواله اش کرده و گفته بود که تو اگر خانواده داشتی اینجا نبودی، پس بهتر است بمیری چون کسی منتظرت نیست و بعد صدای گلوله و گلوله و گلوله….

 رامین فرار کرده بود و سر کوچه‌شان دوستش را دیده بود که هاج و واج او را نگاه می کرده و می گفته دستت، دستت و یک آن رامین دستش را دید که سراسر خون است و می سوزد.

مادرش که دست رامین را دیده بود، از هوش رفته بود و پدرش با آشنایی در درمانگاه محله هماهنگ کرده بود که رامین را ببرند آنجا ولی پزشک با دیدن دست رامین گفته بود که اوضاع دستش خراب است و کار ما نیست و باید از درمانگاه برود چون که نیروهای لباس شخصی در درمانگاه زیادند و ممکن است او را بازداشت کنند.

پدر رامین راهی نداشت و شبانه پسرش را به بیمارستان برد و پزشک همان شب دستش را عمل کرد. ۵ ساچمه از بازو و ۴ ساچمه از ساعد دستش خارج کردند ولی آرنج دستش خرد شده بود.

پدر رامین تعریف می کرد که دکترش گفته این ساچمه فقط در فاصله کمتر از یک متر می‌توانسته اینطور غضروف و استخوان آرنج را خورد کند که قابل ترمیم نباشد.

رامین اما می گوید، فاصله اش با آن مرد فقط چند قدم بوده و هر ساچمه ای که به دستش می خورده، صدای خرد شدن چیزی درونش را می شنیده ولی از ترس فقط می دویده.

حالا پسر ۱۶ ساله نان آور خانواده دست راستش را دیگر نمی تواند تکان دهد. دستش حتی بالا هم نمی آید چه برسد به اینکه دستش خم شود و رامین که همه کارهایش در بازار یدی بود، حالا یک دستش را از دست داده است‌ و خانواده فقط روی یک بازویش می چرخد….

دکترها می گویند پروتز آرنج وجود ندارد، به همین دلیل دستش شاید کمی از شرایط فعلی بهتر شود، در حدی که بتواند کمی دست را بالا بیاورد ولی دیگر نمی تواند دستش را خم کند یا کار سنگینی با آن انجام دهد….

رامین جمله آخر روایتش را اینطور تمام می کند که خدا پدر آقای دکتر را بیامرزد که قبول کرد مرا عمل کند و بدون سر و صدا مرا از بیمارستان خارج کرد.  در همان بیمارستان من دیدم یک نفر را در اتاق انتظار بازداشت کردند….